تبليغاتX
هذیان های فلسفی
سلام
موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387 و ساعت 11:4 توسط سیانوش |
آقای وحیدپورزارع

قحطی ی زن

       در قحطی ی زن

 

  این شعر تقدیم تو

 

 باکره ی بی میوه ....

 

 چه فرق می کند خدا باشم یا مرد

 

هر دو زود به آنچه که می خواهیم می رسیم

 

هر دو زود می میریم !

 

پدرم کنار مادر می خندید

 

می گفت : درخت بی میوه

 

خانه ی بی زن است

 

من از درخت می ترسم

 

      مادرم پشت چشمهاش گریه می کند ،

 

من پشت این وحشت !

 

رفتم شمالی ترین نقطه ی این جنوب

 

هم آواز قورباغه های بی صدا

 

تا دور باشم از زن

 

از درخت

 

از میوه

 

از هر آنچه که مرا وحید صدا کند ،

 

از تو ...

 

اما نشد ببرم این موج تا عشقبازی بی دلیل !

 

در قحطی زن

 

خیابان پُر است از هجده ساله های التماس

 

پُر است از لبهای بی دندان .....

 

من از تاریکی می ترسم

 

اما همیشه لذت برده ام که چاقو

 

درست جایی می خورد که نمی بینی

 

این روده به اندازه ی تمام خیابانهای تهران است

 

از تجریش که پا بیاندازی

 

تا خود لاله زار این مردم برات کف میزنند

 

بیچاره من که خونم پای درخت بی میوه می ریزد !

 

بخیه بزن با سوزنی شبیه ابروت سینه ام را

 

این درد را دوست می دارم !

 

تو را هم چیزی شبیه این !

 

و شبیه آلزایمری که پدر را به فراموشی مُردن

 

تشویق کرده است ،

 

پدرم استکان عرق را پایین نمی آورد ،

 

و من نشسته ام کنار مادر و شعر می نویسم از تو ،

 

در قحطی زن !...

 

می روم جنوب این کاغذ

 

کز می کنم همین نزدیکی ها

 

تا خونریزی کنم

 

تا پسران باکره ی کوچه

 

با اولین جیغ تو

 

به سلامتی من پک بزنند

 

هورا بکشند

 

و من احساس کنم بزرگ شده ام

 

که دستهام به جیب پیراهنت برسد

 

تا نامه های عاشقانه ام را پس بگیرم

 

در قحطی زن

 

فرقی نمی کند بُکشند یا بُکشی

 

هر دو خوب بخیه می زنیم !

 

 

 

 

                                                     

                                                                


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386 و ساعت 13:51 توسط سیانوش |
آقای جمال مولایی
 

تو به من فکر می کنی  / من از لباس هایم جا مانده ام .

یادم نیست

در دستان چه کسی تکه هایم داشت بر زمین می ریخت

مردی در نفس هایم

از شکل خود پیاده شد.


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386 و ساعت 9:0 توسط سیانوش |
فريبا آتش

 

 توشه ی را ه
من شاخه ی خشکم تو بیا برگ و برم ده
با زمزمه ی عا طفه هایت ثمرم ده
در باديه ی رخوت اين با غ خزان زا
از چشمه ی مواج نگاهت گذرم ده
در تیرگی این شب ظلمانی هجران
با مطلع خورشید صدایت اثرم ده
من دختر شبدیده ی غمگین غروبم
در مشرق چشمان سیاهت سحرم ده
من قله ی تسخير نگرديده ی عشقم
تسخير سفر با نفس بال و پرم ده
یک ذره از آیینه ی خورشید صداقت
در ظلمت ره ، توشه ی راه سفرم ده
من پرتو گسترده ی خورشید امیدم
تعبیر به یک ذره ی بی پا و سرم ده
هر چند که من تیغ پر از برش عشقم
با خنجر بران نگاهت شررم ده
ای تو همه تن کوره ی سوزان محبت
( آتش ) به دل روشن آتش سپرم ده


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه 31 شهریور1386 و ساعت 10:44 توسط سیانوش |
بیان عزیزی
 

آن یکی پنجره را برای غروب باز کن

 

من که بیدار شدم

 

خواب ها را آب داده بودند

...

از پنجره موهای شسته ام را آویزان کنم

یا پرده هایی پر از دختر

گلدوزی و طاوس و قلب

این ترس صمیمی لا بلای همین رختخواب  می پیچد....


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور1386 و ساعت 13:37 توسط سیانوش |
بصیره نبی زاده
 

پاهایم

به دنبال هیچ از کوچه های بیهودگی می گذرند

و تنه ام

جا می ماند زیر آوار خاکستر جوانیم

...... از وقتی که سنگ لحد ورق خورد

    شناسنامه ات

 حکم سیاه انجماد رگ های من شد  

 ومن محکوم شدم

  تا سیاه به تن کنم

واندام برهنه ام با تمام زن بودنش

می خواست در تن پوش سرخ  تو را

 بر دوش خاطره ها تشییع کند

 آن جا پایان جهان نبود

  و جهان چرخید

   و آواز من

 در تدفین آزادی

 برای قفس دل تنگی هایم  خصوصی شد.


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه 31 مرداد1386 و ساعت 8:34 توسط سیانوش |
سرکارخانم سیما یاری
 

مجسمه ی زن

 زن ِ سنگی 

 پیراهن ِ سنگی ِ بلندی تا قوزک ِ پای ِ سنگی پوشیده 

 دست های سنگی را 
 

حلقه کرده دور ِ کودکِ سنگی ِ خود 

 سنگ ِ کودک را 
 

چسبانده روی شکم ِ سنگی 
 

ایستاده خاموش خاموش با چارقد ِ سنگی 

 در حاشیه ِ میدان ِ کوچک ِ پارک ...
 

می چرخم ، می پیچم با رشته ی دردی که پیچیده است پشت ِ زانوهایم

از کنار ِ زن ِ سنگی می گذرم 
 

مثل ِ قطعه سنگ ِ درشتی - کنده شده - از جُمود ِ صخره : 

 مثل ِ یک زن


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386 و ساعت 9:0 توسط سیانوش |
سرکارخانم سیما یاری
 

حکایت یک فلسفه ی قدیمی

بی نظیرم 
 

با این مغز ِ شیرین ِ لطیف

با این استخوان ِ کشیده 
 

با این پوست ِ سبزه ، درخشان و نرم

 با این عطر ِ دل انگیز ِ عجیب 

 دور شوید ای دستان ِ حریص
 

دور شوید مورچه های ولگرد

دور شوید خاک های بی بته ، بادهای هرزه 

 هیچ پیوندی بین ِ ما نیست 
 

هستی ِ هر ذره به همان ذره تعلق دارد 
 

من گنجی هستم مال ِ خودم ، مال ِ خودم ، مال ِ خودم

و کلمات

مقطع

در محفظه ی خال ِ بادام ِ چروک و پوکیده می چرخند 

 گنگ و 
 

نامفهوم 

 مثل ِ نوار ِ وارفته 

 در پخشی 
 

که به زودی از کار می افتد.
 


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386 و ساعت 8:54 توسط سیانوش |
سرکار خانم ناهید عباسی

دلتنگی

تنگ غروب است 
 

و دلتنگی 

 بسان حزن گویای حیاط مدرسه ای تعطیل 

 روح را

به سوی غربت مجهولی می خواند 

 و هزاران کلام ناگفته 

 در هجوم یادها 
 

به یک آه ... بدل می شود 

 تا شمع گونه

از فراز خویش

فرود اید


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386 و ساعت 8:36 توسط سیانوش |
سرکار خانم ناهید عباسی
 

مرگ

 مرگ نزدیک است 
 

خویش هر خویشتن است 

 رویای پروازی شبانه 
 

مرحله ای از سفر است

دانه 
 

طی راهش 
 

گل می شود 

 هر بودنی 
 

در مسیر خود 
 

دگرگون می شود 

 کرم ابریشم 

 پروانه صفت درک جهان خواهد کرد 

 پروازی تا ته بودن خود خواهد کرد 
 

عشق و شوری از مرگ می شکفد

چون شراره های آتش از باد

آنجا که می تپد دل عاشق 
 

در خوف از دست دادن یار 

 مرگ ضرورتی است 

 که باید آن را فهمید 

 راهی است

که باید آن را رفت 

 صبور بودن بر درد فراق 

 باور عاشقانه است 

 بر گردش گردونه

که در پس هر پرده ای 
 

نشسته است صد پرده 

 یاد کنیم از یاری 

 در دیاری که دور نیست 

 فاصله چندان نیست 

 دوست سفر کرده 
 

در جاییست که یانجا نیست 

 رنگ خاطره ها از یاد نخواهد رفت 

 که هیچ یادی از یاد نخواهد رفت 

 هم در ذهن زمین ثبت است 

 هم در یاد زمان 
 

سرمای اولین برف اولین زمستان

با غم از مرگ حرف نباید زد 
 

که حرف آخر را مرگ نخواهد زد


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386 و ساعت 8:11 توسط سیانوش |
پیام فیلی
 

وقتی که می مردم

نیمه های شب بود

پرنده ای گمنام

          در حوالی پنجره نشست

  و فنجان

  فرو افتاد.

 درست یادم نیست

آسمان توقف کرده بود

 یا خورشید هنوز می سوخت

    وقتی که می مردم

     انگار صدای پرنده را می شنیدم

             که در تابوتم تکان می خورد .

                            یادم آمد

     وقتی که می مردم

                 هنوز زنده بودم.


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386 و ساعت 13:45 توسط سیانوش |
سرکارخانم محمدی
 




لاي کتاب تاريخم

وارونه

کاشتند مرا

تا نسل کبک ها

منقرض نشود

چشم هايم

زير

صفر درجه ي سانتبگراد تکثير مي شود

تا خدايي

را

سقط کند

که شبانه

زير لحاف

زنانه اي

موسي مي زايد

که با عصايش

چشم نيل را درآورد

توي دلش را آدم بريزد

تا هق بزند

توي نظام مشروطه

و تا

صفحه ي آخر تاريخم

که سال ...؟؟؟ چند هجري است

بوي گندش بالا نيايد

 


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه 19 مرداد1386 و ساعت 16:54 توسط سیانوش |
سرکارخانم طیبه نیکو

 

 

 

درست است كه از انگشت هام

 

ماهي مي ريزد و

 

از پلك هام ستاره

 

باور كنيد اما

 

 نام كوچكم دريا نبوده و

 

سوسوي هيچ فانوسي

                

 نسبتي ندارد با تاريكي ام

                                             

 آسمان

 

به كلاغ ها بگوييد

 

اينقدر به دامن توري ام نوك نزنند

 

از من تا شرجي

 

صدها قايق برنگشته و

 

هزاران آواز در گلوگاه فاصله انداخته

 

به ترك خوردگي دست هام نگاه كن

 

من بيشتر انار اتفاق

                 

   مي افتم


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه 19 مرداد1386 و ساعت 16:23 توسط سیانوش |
عاصی
 

بیا که گریه کنیم

بیا که گریه کنیم

به تلخ کامی دوشیزگان آواره

به بی زبانی دروازه های بسته

                            شکسته

     به خاطر غم بسیار و شادمانی گم

     به خاطر شب و روز سیاه بی هنری

                                      بی شعری

         بیا که گریه کنیم

         بهار آواره است

      به ساخسار بلند

      گلی که نمی شکفد

   به ساز های من وتو

   همه ترانه خوش بوی گریه و زاری

    کمال می یابد

    بیا که گریه کنیم

    بیا که گریه کنیم

   به هر کلافه  که رنگ تسلیت دارد

        دروغ بافته اند

     ..... چه چنگ های پر آوازه می زند دل من ....


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386 و ساعت 16:11 توسط سیانوش |
قلب من

My Heart Will Go On

قلب من براي تو مي تپد
 

Every night in my dreams
I see you. I feel you.
That is how I know you go on.


Far across the distance
And spaces between us
You have come to show you go on.

Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
And you're here in my heart
And my heart will go on and on

Love can touch us one time
And last for a lifetime
And never go till we're one

Love was when I loved you
One true time I hold to
In my life we'll always go on

Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
And you're here in my heart
And my heart will go on and on

There is some love that will not
go away

You're here, there's nothing I fear,
And I know that my heart will go on
We'll stay forever this way
You are safe in my heart
And my heart will go on and on

هر شب در روياهايم تو را مي بينم و احساس ات مي کنم و احساس مي کنم تو هم همين احساس را داري.

دوري، فاصله و فضا بين ماست
و تو اين را نشان دادي و ثابت کردي
نزديک، دور، هر جايي که هستي
و من باور مي کنم که قلب مي تواند براي عشق  بتپد

يک باره ديگر در را باز کن

و تو اينجا در قلبمي
و قلب من ادامه خواهد داد و خواهد داد


عشق ميتونه يه بار ما رو لمس كنه و تا آخر عمر ادامه پيدا كنه
و تا وقتي كه ما يكي هستيم نميتونيم بذاريم بره

و اين عشق مي تواند براي هميشه باشد
و تا زماني که نمرديم نمي گذاريم بميرد

عشق زماني بود که من تو را دوست داشتم
و واقعا  تو را در کنارم  و آغوشم داشتم
در زندگي من،ادامه خواهد داشت

نزديک، دور، هرجايي که هستي
من باور دارم که قلب هايمان خواهد تپيد
يک باره ديگر در را باز کن
و تو در قلب من هستي
و قلب من ادامه خواهد داد و خواهد تپيد
 

تو اينجا هستي، و من هيچ ترسي ندارم
 و مي دانم قلبم براي اين خواهد تپيد
ما براي هميشه باهم خواهيم بود
تو در قلب من در پناه خواهي بود
و قلب من براي تو خواهد تپيد
و خواهد تپيد...

 

 

موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه 7 مرداد1386 و ساعت 10:21 توسط سیانوش |
هدایت1
 

 تنهایی و انزوایی که پشت سرم پنهان شده بود مانند شب های ازلی ، غلیظ و متراکم بود،

 

شب هایی که تاریکی چسبنده ، غلیظ ومسری دارند و منتظرند روی سر شهرهای خلوت که

 

پر از خواب های شهوت وکینه است فرود بیایند.


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه 24 تیر1386 و ساعت 10:46 توسط سیانوش |
هدایت
 

از تنها چیزی که می ترسیدم این بود که ذرات تنم ،در ذرات رجاله ها برود .

 

این فکر برایم تحمل ناپذیر بود .گاهی دلم می خواست بعد از مرگ

 

 دست های دراز با انگشتان بلند حساسی داشتم تا همه ی 

 

ذرات تن خودم را به دقت جمع آوری می کردم و دو دستی

 

نگه می داشتم تا ذرات تن من که مال من هستند در تن رجاله ها

 

نرود....


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه 24 تیر1386 و ساعت 10:38 توسط سیانوش |
محاصره
 

در خیمه ی عنکبوت

هرگز هیچ کسی

خواب پروانه نخواهد دید.

چه عصر بی گاهی!

من هم آنجا بودم

در حلقه ی آن همه قمری ترسو ،

او گریزگاهی می جست

تا جان خویش را از هلهله ی ابلهان هو چی پرست

به در برد.

هی ناگهانی بی گزند!

تو کجا و قله ی دور دست آن همه هوا کجا؟

کنج به کنج

با زوزه ی هفت هزار گلوی بریده

گاه می ایستد و

گاه از کمانه ی سرب و ثانیه می گذشت.


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه 18 تیر1386 و ساعت 14:53 توسط سیانوش |
استاد سید علی صالحی
 

   فاخته باید بخواند  مهم نیست که نصف شب است.


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه 20 خرداد1386 و ساعت 9:39 توسط سیانوش |
سر کار خانم لیلا محمدی
 

به انتظار آمدنش

بوی برگ و پاییز

رنگ های در هم آمیخته ی غروب و خورشید

با رنگ پر از مهربانی دریا

که در امتداد کوه های گره خورده اند

لبریز سووال اند.


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه 29 اردیبهشت1386 و ساعت 9:35 توسط سیانوش |
<-PostCategoryId->> عنوان موضوع مطلب ارسال شده <-PostCategory-> کد یا شماره نویسنده مطلب ارسال شده <-PostAuthorId-> عنوان نویسنده مطلب ارسال شده <-PostAuthor-> ایمیل نویسنده مطلب ارسال شده <-PostAuthorEmail-> لینک به صفحه آخرین مطالب نوشته شده توسط نویسنده مطلب <-PostAuthorLink-> www.agna.blogfa.com www.agna.blogfa.com